نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
سبد ياس غزل

 جواهر

سبد ياس غزل

در دري

زبان دراز

E-mail

افغان نامه

دستان

afghanart2000

كفران

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:



 


 

 

چهارشنبه، 2 بهمن، 1381

دو شاخه نور

 
   

شكست خواب زمين، پلك آسمان وا شد
سوار هودج رنگين باد، پيدا شد
غبار همهمه پيچيد و ناگهان در خاك
غدير برق زد و برق، آب، معنا شد
سكوت كرد بيابان فرشته چيزي گفت
دو چشم حضرت خورشيد، رنگ دريا شد
اشاره كرد بمانيد، با شما هستم
نگاه ايل مسافر پر از معما شد
جهاز هاي فراوان به روي هم چيدند
دويد ثانيه ها، پله اي مهيا شد
جوانه زد هيجان ها جهان تكاني خورد
فراز شانه ي صحرا، دو نخل بر پا شد
سترگ طايفه روشن گرفت دستي را
دو شاخه نور گره خورد و سبز، بالا شد
در ظان هواي هياهو پرنده ها خواندند
ميان قافله، مردي غريب مولا شد

گذشت خنده و تبريك ها، بگو تاريخ!
شكوفه پوش كرامت، چه زود تنها شد
6 حمل – 79

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه، 2 بهمن، 1381

چرخش بودا

 
   

ماه گلم! داستان پنجره بستن چه بود؟
خلوت باران و پلك، محبس و آهن چه بود؟
شرح بده روسپي مصر – زليخا – چه كرد
خواهش و يوسف، گريز، تهمت آن زن چه بود؟
طعنه ي زن هاي قصر، دعوت عصرانه، كارد
صورت مشهور شهر، دست بريدن چه بود؟
عصر زليخا گذشت واقعه تكرار شد
ماه گلم! باز گوي محبس و آهن چه بود؟
چرخش بوداي نور با دل برفي چه كرد؟
آب شدم آه! عشق – هيزم روشن – چه بود؟
قسمت آيينه هاست طرح دو چشمان يار
فاصله ها، اخم سنگ، روح سترون چه بود؟
چشم گروگان اوست هيچ مپرس از دلم
صبح جنون ماجراي حارثه با من چه بود؟
رابطه ي پلك هاست رابطه ي او و من
بي خبر از حال يار، نامه ي شيون چه بود؟
آمد و تسخير كرد اطلس دل را و بعد
مثل مسافر گذشت آن سر بي تن چه بود؟
فرصت گندم كه رفت خوشه فقط كاه داد
مزرعه شد خواب سبز، لذت خرمن چه بود؟
13 حوت – 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه، 2 بهمن، 1381

شب جادو

 
   

بگير اسطوره ي شعرم! شب جادو سراغم را
گرفتارم، بيا بشكن طلسم ذهن باغم را
مبادا بي تفاوت بگذري از كوچه ي پاييز
بسازي تكه سنگي برگ حس داغ داغم را
خطوط سبز جنگل را سياه و سرخ مي بينم
شهيد ماه چشمت كن نگاه بي چراغم را
زمستان مي چكاند ورد نا مفهوم لب هايت
ميان برف و تب كوچانده اي ايمان باغم را
ببين پيشانيم پرچين، رمان بي كسي ها شد
بخوان در فصل فصلش سال هاي ابر و زاغم را
به شولاي پر از رنگين كمانت دختر نقاش!
بزن با روشنايي رنگ، شب هاي كلاغم را
گل قديس من اي مريم! آبي شود آيا
رفيق باورم باشي بگيري دست داغم را؟
قوس – 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه، 2 بهمن، 1381

بانوي ماه من

 
   

اي كوه! روي دوشت ابران بي شماريست
اندوه آبشارم بر شانه تو جاريست
گلبرگ روح زردم افتاده پيش پايت
دستم بگير (( مادر!)) پاييز بي قراريست
بگذار بوسه بارم بر پينه هاي دستت
انگشت هاي سبزت كاشانه قناريست
هر شب ستاره هستي بر سقف تنگدستي
در چشم روشنايت لبخند سازگاريست
((مادر !)) سپاس گويم خورشيد خنده ات را
در قطب با تو بودن هر كلبه اي بهاريست
وقتي دلت بگيرد سو سو ي گريه هايت
در عمق ديدگانم را سوي خوشه زاريست
هردم اگر بسوزد بال شكسته ي من
در پيشگاه شمعت باور كن افتخاريست
بانوي ماه من باش در كوچه هاي سايه
اشباح شهر وحشت از تابشت فراريست
با من مگو كه مردن، قانون روزگارست
يك لحظه هم نباشي داراييم نداريست
بي تكيه گاه كوهت، تنها بهانه ي من!
در كوره راه غربت، چشمان من غباريست
اين حس كه تا قيامت (( مادر )) مرا نبخشي
در قلب نازك من ژرفاي زخم كاريست
(( مادر! )) نثار من كن هر شب دعاي خيري
بر سنگ ياد بودم اين گفته يادگاريست
ميزان – 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه، 29 دی، 1381

الهة رويش

 
   
با عبورت اي بانو! كوه و بيشة خورشيد
حلقه حلقه گل پوشيد تا هميشة خورشيد
پيش اي بارانت، برق خنده زد سبزه
بس بلور باريد از باغ شيشة خورشيد
اي شكوه نخلستان! سبز پوش رويايي
گرد شانه ات چرخيد ريشه ريشة خورشيد
موج سجده ات دارد پيچ و تاب عرفاني
اقتدا به دريايت، هست پيشة خورشيد
تا الهة رويش در سراب دنيايي
جنگلي نخواهد ديد خواب تيشة خورشيد
مثل سنگ دستاست مي كند زمين گردش
بر مدار دستانت تا هميشة خورشيد
1378
20 جمادي الثاني ـ 1420

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه، 29 دی، 1381

تبعيدي

 
   
صبح كولاك است، خورشيدا! شكسته داربستم
مي فرستي نردبان روشنت را سوي دستم؟
در به در هفت آسمان ييلاق را گشتم نگفتي
كي شود قشلاق “كابل جان“ پذيراي نشيتم
زوزه هاي مرگ در صحراي شن جاري است، بنگر!
قد كشيده ساية گرگ اين هيولاي شكستم
اين كشاورزان شاليزار همسايه چه دانند!؟
مي كشد خميازه، مرگش را فلات خواب مستم
سيل خواهد برد ايل خوشه ها را ابر شاهد!
گريه كمتر كن! ببين غرق است گندمزار دستم
فكر نا ميمون دزد ميوه را بايد بخوانيم
در نقاب خنده پنهان است دلقك هاي پستم
سهرة تبعيديم زنجير شد روياي پرواز
ديدنت را مي خورم حسرت، ديار شب پرستم
اسد ـ 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه، 29 دی، 1381

رها در دود

 
   
همسفر با سايه هاي روشنت در محور دنيا
نقطه اب كم رنگ هستم كس نديد اين نقطه را اما
چرخة منشور سرگرداني ات را مست طوفان زاد!
كي بگرداني كه مردابي نماند عابر دريا؟
سرنوشتم را عجب خاكستري كردي رها در دود
مهربان نقاش گل ها! باز هم در كوه، آتش زا
دست ساحل ياريم كن تا برون آيم از اين آشوب
غرق در گرداب وحشت دور خود چرخيده ام تنها
در سرابستان حيرت با پشيماني چشمانم
شبنمي از كوله بار آسمانت مي دهد ما را؟
مي زند لبخندي روزي شمعداني هاي دلتنگي
خاك كردم گريه ام در دل پاييز گلدان ها
سرطان ـ 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه، 29 دی، 1381

طرح اقيانوس

 
   

رهگذر! در كوچه باغم طعم ريحاني بمان
طرح اقيانوس شب را ماه خنداني بمان
بي نگاهت صبح گاهم سرد و ابر آلوده است
شعلة فانوس اين چشمان باراني بمان
نيل غربت پيش رويم دم به دم طوفاني است
آي موسي! تكيه گاهم در پريشاني بمان
بس كه در يادم تويي دنياي ذهنم شد قفس
تا ابد روياي اين گنجشك زنداني بمان
بي تو در دالان تنهايي چه مي گيرد دلم
در كنارم تا سحر اي روح نوراني بمان
پيچ و تابم مي دهد شلاق هر بيگانه اي
اي حضورت انتهاي برده رقصاني بمان
بي صفايت دختر كوهي شبي يخ مي زند
مونسم در عصر آدم هاي سيماني بمان
جنگل مرداب و مه خواهد شد اين بن بست ها
عابر همزاد من! در سهر ويراني بمان
جوزا ـ 78

   
 

پيام‌هاى ديگران

  RSS 2.0